یادداشتهای روزانهام؛ از فکر و ایده تا چیزهایی که یاد میگیرم

هنر رندانه قضاوت کردن/نکردن
جملهی «قضاوت نکن» رو زیاد شنیدیم. انگار یه قانون طلاییه که همه باید رعایتش کنن. ولی اگه صادق باشیم: قضاوت کردن، مثل نفس کشیدنه؛ نمیشه انجامش نداد. مغز ما یه ماشین تصمیمگیریه که از نظر تکاملی برای دستهبندی و ارزیابی ساخته شده. حتی کسی که میگه «قضاوت نکن»، داره قضاوت میکنه که «قضاوت کردن کار بدیه». پس فرار از قضاوت ممکن نیست. قضاوت ابزار بقاست. قضاوت درست ما رو به تصمیم درست میرسونه و از خطرات نجات میده. ولی اگه اشتباه به کارش ببریم، تیغ دولبه میشه. پس بحث سرِ «نکردن» نیست، بحث سرِ **«مدیریت کردن»**ه. ...

از دیکتاتوری حقیقت تا دیکتاتوری خواستن
ما تحت حکومت دو تا دیکتاتور زندگی میکنیم: دیکتاتوری حقیقت و دیکتاتوری خواستن. یکی از سمت مغز میآد، اون یکی از سمت قلب. بعضیها — بیشتر از جنس منطقگراها و راستها — به سمت دیکتاتوری حقیقت میرن. بعضیهای دیگه — بیشتر از جنس آرمانگراها و چپها — به سمت دیکتاتوری خواستن. ولی هیچکدوم از اینا برچسب نیست؛ یه گرایشه که توی همهی فکرها میشه دیدش. ولی واقعیت اینه که ما باید بین این دو تا دیکتاتور به توافق برسیم. آزادی، دقیقاً همون فضای بین این دو دیکتاتوره — فضایی که ما میتونیم توش حرکت کنیم و به هر کدوم نزدیک یا دور بشیم. ...

مطالبهگری یا سازندگی؟
در زندگی اجتماعی، به نظرم یک دوگانهای وجود داره که این دو، مکمل همدیگه هستن؛ ولی گاهی اندازهی یکی بیشتر از اون یکی میشه و تعادل رو به هم میزنه. این دوگانه، مطالبهگری و سازندگیه. مطالبهگری یعنی حقمون و خواستههامون رو از دیگران و جامعه و حکومت و… بخوایم و پیگیرشون باشیم. سازندگی یعنی خودمون برای اهداف شخصی و اجتماعیمون تلاش کنیم و بسازیم. هم برای خودمون مفید و سازنده باشیم، هم برای جامعه و دیگران. ...

استانداردِ استاندارد داشتن
همهی ما برای انتخابهامون و زندگی، استانداردهایی داریم. با همین استانداردهاست که چهارچوبِ روابط، کار، و انتخابهای روزمرهمون رو تعیین میکنیم. اما همین «استاندارد داشتن»، خودش قواعدی داره. اگه این قواعد رو رعایت نکنیم، استانداردمون از یک «ابزارِ انتخاب» تبدیل میشه به یک «توهمِ فلجکننده». توی این پست، همون قواعد رو ساده و صمیمی مرور میکنیم. استاندارد چیه؟ استاندارد = معیاری که ما برای انتخاب، رفتار، یا رابطه تعریف میکنیم. ...

پیاز تفکر: یه مدل ذهنی برای فهم تفاوتها
ما آدمها افکار، عقاید و مدلهای ذهنی مختلفی داریم. هر کسی از یه جا به دنیا نگاه میکنه و بر اساس همون نگاه، فکر میکنه، قضاوت میکنه و موضع میگیره. ولی به نظرم یه چارچوب ذهنی رایج وجود داره که میشه با اون خیلی از افکار و نظرات رو بهتر تحلیل کرد. من به این چارچوب میگم پیاز تفکر. افکار و عقاید مختلف هم مثل یه پیاز میمونن: یه مرکز دارن، و لایههایی که تا پوست پیاز کشیده شدن. اسمش رو گذاشتم پیاز، چون پیاز هم مثل تفکر، لایهلایهست — از یه هستهی مرکزی شروع میشه و لایههای بیرونی، هر چی دورتر میشن، نازکتر و شکنندهتر. تازه، پیاز اگه لایههاش رو بکنی، دیگه پیاز نیست. تفکر هم همینطوره: بدون هسته، فقط یه سری لایهی بیربطه. ...

هر حقی حدی دارد
ما در مورد حقیقت و حق و باطل خیلی با هم حرف میزنیم. ولی به نظرم یک نکته که خیلی وقتها از نظرمون پنهان میمونه اینه که هر حقی اندازه و حدی دارد و خارج از آن چارچوب تبدیل به باطل میشود. با درک این مفهوم میتونیم خیلی از افراطها و تفریطها رو درک کنیم و ازشون جلوگیری کنیم. مثلاً بعضی وقتها افرادی که زمین بزرگی داشتند و به کسی نشان میدادند، به طرف مقابل میگفتند که آنجا تا چشم کار میکند برای منه و برای زمینشون چهارچوب یا محدوده در نظر نمیگرفتند. ولی همانطور که هر زمینی حد و مرزی دارد، هر حقی هم حدی دارد. ما حق نامحدود نداریم. ...

از مثلث تا چهارضلعی: نقش «نامسئول» بهعنوان ضلع چهارم مثلث درام
مثلث درام (Drama Triangle) را روانشناس استیون کارپمن در سال ۱۹۶۸ معرفی کرد. این مدل سه نقش مخرب را توصیف میکند که در تعارضهای انسانی مدام جایشان عوض میشود: جلاد (Persecutor)، نجاتدهنده (Rescuer) و قربانی (Victim). سه نقش اصلی ۱. جلاد (Persecutor) جلاد با انتقاد، سرزنش و کنترل قدرت خود را حفظ میکند. او مسئولیت را به گردن دیگران میاندازد، همدلی کمی دارد و با لحن سخت، ناتوانی درونیاش را میپوشاند. در مدل کارپمن، جلاد در جایگاه «بالا» قرار میگیرد و با تحقیر دیگری، درستی خود را تأیید میکند. ...

راهنمای خرید کامپیوتر و لپتاپ: چطور با هر بودجهای، بهترین انتخاب رو داشته باشیم؟
خرید یک کامپیوتر یا لپتاپ جدید، برای خیلیهامون تبدیل به یک چالش سخت و استرسزا شده. قیمتها هر روز بالا میره، مدلها و نسلهای جدید یکی پس از دیگری از راه میرسن و پیدا کردن گزینهای که هم به کارمون بیاد و هم با بودجهمون بخونه، واقعاً سخت شده. جایی هم برای اشتباه نیست؛ چون هر اشتباهی یعنی هدر دادن پولی که با هزار زحمت جور شده. به خاطر همین شرایط، به جای اینکه صرفاً یک مدل خاص رو معرفی کنم، میخوام اصول و چارچوب خرید یک سیستم مناسب رو با هم مرور کنیم. هدف اینه که «ماهیگیری» یاد بگیریم؛ یعنی بر اساس نیاز و بودجهی خودمون، بتونیم بهترین گزینه ممکن رو انتخاب کنیم، نه اینکه جو بازار یا حرف این و اون ما رو به سمت یک انتخاب اشتباه ببره. یا سیستم نو بخریم یا اگه بودجمون محدوده، سمت دست دوم و استوک بریم. ...

ولخرجی یا ولجمعی؟
توی زندگیمون اکثراً در مورد بدی ولخرجی شنیدیم و اینکه چقدر بده و میتونه به زندگی و آینده ما آسیب بزنه. یعنی پیشفرض خیلیهامون اینه که تا جایی که میتونیم جمع کنیم و تا جایی که میتونیم تو کارهای غیرضروری خرج نکنیم. در عین اینکه ولخرجی و اسراف و هدر دادن منابع خیلی بده و باید از منابعمون به بهترین شکل استفاده کنیم و هزینه فرصتهامون رو کاهش بدیم، بنظرم خیلی وقتها ما در کنار ولخرجی یک چیزی هم داریم بنام ولجمعی! ...

پیچیدگی بیش از حد (Overcomplexity)
توی تفکر سیستمی یک بحث داریم به نام پیچیدگی بیش از حد یا Overcomplexity. تفکر سیستمی ذاتاً با پیچیدگی کار داره ولی گاهی اوقات ما به آن سطح از پیچیدگی که استفاده میکنیم نیاز نداریم و با مدلهای سادهتر هم میشه به دقت و نتیجه مطلوب رسید. پس ما باید میان مدل و هدفمون تناسب داشته باشیم. دو تا مثال میزنم که بهتر جا بیفته: ۱. مثال فیزیک کلاسیک و فیزیک جدید ما توی فیزیک کلاسیک قوانینی داریم که خیلی جامع و دقیق نیستن ولی توی اکثر کاربردها و نیازهای روزمره و حتی حرفهای ما کافی هستن و دقت لازم رو به ما میدن. ...