توی تفکر سیستمی یک بحث داریم به نام پیچیدگی بیش از حد یا Overcomplexity. تفکر سیستمی ذاتاً با پیچیدگی کار داره ولی گاهی اوقات ما به آن سطح از پیچیدگی که استفاده می‌کنیم نیاز نداریم و با مدل‌های ساده‌تر هم میشه به دقت و نتیجه مطلوب رسید. پس ما باید میان مدل و هدفمون تناسب داشته باشیم.

دو تا مثال می‌زنم که بهتر جا بیفته:


۱. مثال فیزیک کلاسیک و فیزیک جدید

ما توی فیزیک کلاسیک قوانینی داریم که خیلی جامع و دقیق نیستن ولی توی اکثر کاربردها و نیازهای روزمره و حتی حرفه‌ای ما کافی هستن و دقت لازم رو به ما میدن.

مثلاً قوانین نیوتون برای اکثر نیازهای ما از ساخت ماشین و هواپیما و حتی رفتن به کره ماه کافی هستن و لازم نیست توی این موارد از فیزیک جدید و پیچیده (نسبیت عام و مکانیک کوانتوم و…) استفاده کنیم. چون اون مدل‌ها فقط در موارد خاص مثل سرعت‌های نزدیک به سرعت نور، سیاهچاله‌ها و مقیاس‌های اتمی کارایی‌شون مشخص میشه.


۲. مثال در ارتباطات و نوع سخن گفتن

یک نکته هم توی حرف زدن و ارتباط ما وجود داره. دقیق و علمی حرف زدن خیلی خوبه ولی اینکه ما توی ارتباط با عموم مردم از اصطلاحات پیچیده و علمی غیرضروری استفاده کنیم جالب و مفید نیست و اتفاقاً به‌جای شفاف‌سازی، مخاطب منظور ما رو بدتر می‌فهمه.

پس باید بین حرف ما و مخاطب تناسب وجود داشته باشه. ما نمی‌تونیم به خاطر خودبرترپنداری و توهم سواد بگیم مدل حرف من اینطوری هست و مخاطب باید سواد داشته باشه (مگر در مواردی که مخاطب هم متخصص یا دانشجوی این حوزه هست).


💡 یک مثال طنز اما واقعی:
اگر شما برای یک خر معادلات دیفرانسیل و انتگرال حل کنید، درسته که اون خره و نمی‌فهمه؛ ولی شما از اون هم خرتر هستید چون برای خر دارید انتگرال حل می‌کنید! 😂